نقد سریال عاصی

نویسنده :نارسیس
تاریخ:جمعه 10 شهریور 1391-10:48 ب.ظ

پست راهنمایی ثابت

با سلام خدمت همه ی دوستانی که از این وبلاگ استفاده می کنند

این پست به صورت ثابت در بالای وبلاگ قرار داره و از دوستانی که تازه مراجعه می کنند خواهش می کنم با دقت مطالعه اش کنند .

این توضیح مربوط به اولین کلیپ های است که در پرشین گیگ قرار ندارند . متاسفانه بیشتر سایت های خارجی که حاوی فایل های دانلودی هستن بلوکه شدند ، مثل فورشرد یا رپیدشار ، و دسترسی به بخش پنل اونها حتی برای خود من هم که صاحب حساب بودم غیر ممکنه .

از نظر هزینه هم امکان آپلود مجددشون برای من وجود نداره چون این کار مستلزم آپلود دوباره تمام کلیپ هاست  و هزینه ی زیادی می بره . بنابراین شما فقط به کلیپ هایی دسترسی پیدا می کنید که در پرشین گیگ گذاشتم .

اما اگر زمانی راهی پیدا کنم که بتونم کلیپ ها رو از تو اون دو تا سرور انتقال بدم حتما این کار رو انجام می دم .

 




نویسنده :نارسیس
تاریخ:سه شنبه 28 خرداد 1392-12:42 ب.ظ

کلیپ 47 عاصی

احسان بیگ و سهیلا توی موزه دارن دور میزنن و همزمان صحبت میکنن . احسان با آرامش و دوستانه به سهیلا میگه :

کسی رو که فرستاده بودی دفترها رو برات بیاره اشتباه کرده بود ! چرا هر چی لازم داشتی از خودم نخواستی ؟ مثل اینکه دیگه به من اعتماد نداری ؟ !! ( این نشون میده که احسان به درستکاری خودش اطمینان داره )

سهیلا اظهار میکنه که می دونه بچه اش زنده است و داشته دنبال اسم بچه هایی که اون روز به دنیا اومدن می گشته . احسان جواب می ده که سند مرگ رو برات فرستادم . اون روز یکی مرد و یکی به دنیا اومد ....

اما سهیلا وسظ حرفش می پره و می گه :

کسی که مرد پسرمه ؟! من هرگز فراموش نمی کنم ! اون اتفاق یه فاجعه بود !  به خاطر اون ما رو تار و مار کردین ، حتی مرگ خواهرم به خاطر اون بود ... انگار ما علت مصیبت ها بودیم ....

بعد رو به احسان محکم می پرسه :

ببینم وجدانت در عذاب نیست ؟ ! که اون روز منو تنها گذاشتی ؟ .....

و احسان فقط هاج و واج نگاهش می کنه و پشت سر سهیلا که داره میره بیرون راه میافته . وسط خروجی ، صدای آوازی که از میکروفون موزه پخش می شه ، سهیلا رو متوقف می کنه ، انگار یاد خاطره ای افتاده باشه  . احسان سر می رسه و میگه :

*ببینم هنوزم آواز می خونی ؟

* نه ! غم و غصه همه چی رو از یادم بردن ..... یادته می خوندم ؟

* زیاد ! ( این جا یک لحظه کوتاه ، عمق چهره ی احسان شاد میشه ) صدات زیباتر از صدای بارون روی پنجره هاست ...................و بعدش راه میافتن و با هم از موزه بیرون میان .

از اون طرف نریمان که رفته پیش کنعان ، میگه فکر می کردم مغرور شده باشی ! و از اوحوالاتش می پرسه .

کنعان میگه که تو برلین که شهر آرومی و دوستش داره معماری می خونده و بعد هم خودش رو لوس می کنه و میخواد تشریفات رو کنار بذارن و همدیگه رو بدون اضافه کردن خانم و آقا ، صدا کنن .

نریمان ضمن موافقت میگه هیچ جا کشور خود آدم نمیشه .

کنعان که یه جاهایی خل به نظر میاد ، میگه دلش میخواد زودتر عموجمال رو ببینه و در مورد زمین های مشترکشون باهاش حرف بزنه و این امر رو کاملا طبیعی می دونه ( همین جا نشون می ده که طمع خاصی اون رو به کشور کشونده ) و اینکه دلش می خواد یه ویلای نقلی بسازه . بعد هم نظر خاله نریمان ! رو می پرسه .

نریمان ، که اون هم در عین سادگی شامه ی تیز و طمع کاری داره ، به جای جواب می پرسه :

* دخترای منو یادته کنعان ؟!!!!

* شاید ! نمیدونم شاید اگر ببینمشون ... آخه ما دیگه الان بزرگ شدیم ، عوض شدیم ، اما بچگی هاشون یادمه

* شاید فاطن به این زودیا ازدواج کنه ... عاصی هم ... شاید .... اااااه ، هر چی قسمت باشه .......... معذرت می خوام خیلی حرف زدم ! بذار یه غذا برات درست کنم که دوست داشته باشی

بعد کنعان مثل خنگ ها میگه یه غذایی داشتین اسمش ک ..کو ....کو ... کنا .....

نریمان میگه کنافه ؟ و کنعان پیشنهاد میده برن بیرون و کنافه بخورن . نریمان گرچه موافق غذای بیرون نیست ، اما می پذیره و تصمیم میگیرن با آنجی برن بیرون . همون موقعی که دارن تو رستوران با آب و تاب طرز درست کردن کنافه ی خونگی رو روی آتیش منقل برای کنعان توضیح میدن ، چشم آنجی به احسان میافته که داره در ماشین رو برای سهیلا باز می کنه تا سوار بشه و بره ! احسان هم میبیندش و به طرفشون میاد ، و لحن انجی که با طعنه می گه : « عزیزم احسان بیگ اومد » شنیدنیه !

نریمان از دیدن احسان در اونجا تعجب می کنه و احسان هم بدون بروز دادن چیزی سعی می کنه به زور برخورد خوبی با کنعان داشته باشه

اینجا هست که صدای اذان بلند میشه ، یکی از موارد جالبی که تو سریال بهش توجه میشه ، نشون دادن وجود ادیان مختلف در ترکیه هست .

شب موقع برگشتن به خونه احسان داره با نریمان برسر اینکه چرا اجازه داده جحینه برای اجرای کنسرت شبانه بیرون از خونه باشه بحث می کنه که متوجه میشن عاصی به مزرعه امیر رفته . احسان هم اصلان رو میفرسته دنبالش .

امیر که با خبر میشه عاصی تا اون وقت شب هنوز تو آغل پیش گوسفندا هست میره بهش سر بزنه ، و میبینه عاصی روی یه کپه کاه خوابش برده . لحظاتی در اوج محبت ب چهره ی قشنگ عاصی خیره میشه ، بعد میخواد بیدارش کنه ، ولی انگار میترسه بهش دست بزنه ، خیلی آروم دستشو روی بازوش میگذاره و صداش میزنه :

·        عاصی ....

·        وقت داروها رسیده ؟...... ( اینو عاصی با چشمای نیمه باز و خواب آلود می گه )

·        خوابت برده

·        من این موقع ...... در اصل من ...... باید برم دیرم شده

امیر که چشم تو چشم عاصی دوخته ، التماس معصومانه ای تو نگاهش موج میزنه ، یه پرِ کاه رو از روی موهای عاصی جدا می کنه و میگه :

·        خیلی خسته ای .... بهم اینجوری نگاه نکن ! نگاه تو داره باهام حرف میزنه .... عاصی !

و دختره ی سرتق ، پشت می کنه و از در طویله بیرون میره ...  اصلان هم که اومده دنبالش همدیگه رو میبینن و برش می گردونه مزرعه خودشون ...

اما اولین برخورد سهیلا و اصلان هم جالبه . عکس العمل جبریه که با دیدن اصلان ترسیده و ظرف میوه رو میریزه ، باعث میشه سهیلا از اصلان بپرسه تو کی هستی ؟! نکنه دزدی !! .... و اصلان هم که تند مزاجه ، بهش هشدار میده که مواظب حرف زدنش باشه .

سهیلا ، امیر رو میفرسته پیش ملک و کریم که فکر می کنه رفتن بیرون شام بخورن ، اما هیچ کدوم نمی دونن که این دوتا الان تو جشن تولد صباح تو هتل هستن که عاصی و خواهراش هم اونجا خواهند بود .

نریمان به زور عاصی رو با اصلان میفرسته جشن تولد . ( اینجا احسان یه جمله قشنگ میگه : دوست داشتن آدما اینقدرا هم آسون نیست )

 توی راه اصلان یه کم در مورد امیر و خانواده اش گرد و خاک می کنه ، اما عاصی جلو زیاده رویش رو می گیره .

این هم لینک دانلود کلیپ 47 عاصی



نوع مطلب : دانلود  روند داستان 

نویسنده :نارسیس
تاریخ:جمعه 3 خرداد 1392-08:30 ق.ظ

کلیپ 46 عاصی :

مرد جوانی با چشمای روشن و پنج تا چمدون و ساک و چندین بسته بزرگ کادو شده جلوی در خونه ی جمال بیگ از ماشن پیاده میشه . راننده میپرسه فکر میکن شما قصد دارین همیشه اینجا بمونین ! و مرد جواب میده هنوز هیچی معلوم نیست !

خدمتکاری که در رو باز می کنه با تعجب میگه باید برم و به جمال بیگ خبر بدم ، اما در همون موقع آنجی میاد و میپرسه شما باید کنعان بیگ باشین ؟ و مرد با خوشحالی جواب میده بله و با راهنمایی آنجی به داخل خونه میره ...

احسان که داره از خونه بیرون میره به آکاشه میگه که به دیدن سهیلا میره . آکاشه ازش میخواد که مراقب خودش باشه ، چون نمیشه به اینا اعتماد کرد !

در همین موقع خرمگس معرکه ، نریمان بدو بدو سر میرسه و از احسان میخواد که اونم برسونه ! چون فامیلشون از آلمان اومده و میره ببیندش ! ملک هم از اون طرف میرسه و ضمن ابراز ناراحتی از اتفاقی که افتاده ، خواهش می کنه که احسان اجازه بده عاصی رو ببینه . اما احسان میگه عاصی فعلا خوب نیست و ملک میتونه بره پیش فاطن .

نریمان : بیچاره این دختر هم بین دو تا خانواده گیر کرده ... ببینم احسان ! حالا تو کجا میری ؟ ( : فضول آباد ! J )

احسان : واسه چی می پرسی ؟

نریمان : من حق ندارم ازت سوال کنم ؟ میخوام منو خونه ی پدرم برسونی !

احسان : یه کار مهم تو بازار دارم ........ سفارش یه وسیله برای تراکتوره

نریمان : باشه اول یریم خونه ی پدرم و به مهمونا سلام می کنیم ! بعدا برو بازار . من چه میدونم چطور با اون صحبت کنم !  

احسان : این مرد فامیلته ! خوب بعدا ببینش ! فرار که نمیکنه !

نریمان : یعنی تو نمیخوای با من بیای ؟!!

احسان : عجله دارم .... خیلی خوب ! تو رو میرسونم بعدش میرم دنبال کار خودم ...

***       ***       ***

عارف ناراحت از آغل گوسفندا بیرون میاد و به امیر میگه چند تا بز بدحال هستن ، گفتم فعلا صبر کنیم . ولی ممکنه بیماری به بقیه ی گوسفندا هم سرایت کنه و وضع خیلی بد بشه . امیر میگه خوب برو دامپزشک بیار ، اما عارف میگه دامپزشک آوردن به این راحتی ها نیست ، در حالی که عاصی نزدیکمونه . اگر اجازه بدین برم صداش کنم . امیر میگه تماس بگیر ، ولی مجبور نیست که بیاد ! البته .............. لازم به یادآوریه که فعلا عاصی خانوم داره مثل بچه ها یه چوب پشت سرش میکشه رو زمین و قدم میزنه !

***     ***     ***

کنعان داره با وسواس وسایلش رو تو اتاق مرتب می کنه و از آنجی احوال خانواده رو می پرسه خاله نریمان ، عمو جمال ، و احسان بیگ ... چند تا دختر داره ؟ !!! براشون هدیه آوردم !!!!

***     ***     ***

فاطن ملک رو میبره پیش عاصی که توی آغل کنار گوسفندا ماتش برده . عاصی ملک رو با میل بغل می کنه ، ولی به اصرار فاطن که بهشون خبر میده تولد صباح و جشن جحینه هست و باید برن جواب سربالا میده و میگه برای رفتن بهش اصرار نکنه . در همین موقع عارف میاد و به عاصی موضوع بیماری گوسفندای امیر رو می گه . عاصی میپرسه بیمارها رو جدا کردید ؟ عارف جواب میده بله ولی فایده نداره . عاصی اول از رفتن با عارف امتناع میکنه اما بعد از شنیدن توجیه منطقی عارف که به کس دیگه ای اطمینان نداره و بیماری خطرناکه ، خودش هم قبول می کنه که بیماری میتونه یه فاجعه بشه و در نتیجه قبول می کنه که بره و سر بزنه .

***     ***     ***

احسان نریمان رو بعد از یه مشت غرغر کردنش در خونه ی جمال پیاده میکنه و میره موزه سراغ سهیلا . سهیلا قبلا رسیده و با گفتن این جملات که مثل همیشه به موقع میای سر صحبت رو باز می کنه .

سهیلا : وقتی موزاییک رو دیدم ازش خوشم اومد (اشاره به تابلویی در موزه ) ، زنی مثل من که دنیا رو نمیشناسه بایدم اینقدر لذت ببره .

احسان : یه زمانی دختری معمولی نبودی

سهیلا :اون موقع تو خواستی که من بیام ! اون روز رو یادت میاد ؟

احسان : انگار دیروز بود ، حتی لباس گلدارت هنوز جلوی چشممه

سهیلا : لباسی که این دفعه پوشیدم مناسب این ملاقات هست !

احسان : تو میدونی که من به این چیزا اهمیتی نمیدم

سهیلا : خونواده ات که اهمیت میدن ! مخصوصا پدرت ! وقتی که من سکه ی طلا رو تو صابون پیدا کردم ، امیدوار شدم . امیدوار کسی که از طبقه ی من نیست و عاشقمه ، و از ذهنم پاک نمیشه

احسان : گذشته مون پر از درد بود سهیلا . ولی حالا اینجایی ، نمیخوای گذشته رو فراموش کنی ؟! این به نفع هیچ کدوممون نیست ....

اینجا سهیلا عصبان میشه و به تندی جواب میده :

نیومدم اینجا که گذشته رو زنده کنم احسان ! فکر نکن که فقط هدفم اینه ! ......

***     ***     ***

عاصی بالاخره میره به مزرعه ی امیر سراغ گوسفندا و ضمن اینکه به عارف میگه به شهرداری و دامپزشکی خبر داده اونو میفرسته دنبال امیر تا داروهای مورد نیازش رو تهیه کنه ...

لینک دانلود کلیپ 46 عاصی



نوع مطلب : روند داستان 

نویسنده :نارسیس
تاریخ:سه شنبه 31 اردیبهشت 1392-02:42 ب.ظ

کلیپ های 44 و 45

این پست فقط کلیپ داره ، چون توضیح کلیپ ها رو قبلا گذاشتم:

دانلود کلیپ 44 عاصی

 

دانلود کلیپ 45 عاصی



نوع مطلب : دانلود 

نویسنده :نارسیس
تاریخ:پنجشنبه 19 اردیبهشت 1392-01:03 ب.ظ

کلیپ 45 عاصی

سهیلا که جمال بیگ رو خوب شناخته دست روی نقطه ضعفش می گذاره و میگه :

همه میدونن که شما تاجر خوبی هستید و دنبال منافعت هستی !

جمال بیگ ذوق زده میشه و جواب می ده :

من خیلی خوشحالم که شما منو درک می کنید ! بیشتر مردم منو نمی فهمن ! ( یادتون باشه که جمال بیگ اومده انتقام عاصی و اسبش رو بگیره ! )

سهیلا : من اینجا نیومدم که گوشت و مرغ مزرعه رو بخورم ( این ، یعنی اینکه یه چیزایی حالیمه )

جمال بیگ : اومدین که زنبورا رو به جون ما بندازین و یا به اونا گل بدین ؟!

سهیلا جواب این طعنه رو نمیده و بحث رو به زمین هایی که به امیر فروخته می کشونه و اینکه جاشون کجاست و بهتره که طرح یک نیروگاه رو در اونها اجرا کنن !

اما جمال در عین حال زرنگ و تیزهوشه . نگاهی همراه با تمسخر به سهیلا می اندازه و میگه داری پیشنهاد شراکت میدی ؟! ولی سهیلا هم که به همون اندازه کارکشته هست با لحنی مطمئن جواب میده چرا که نه .... و جمال بیگ هم میگه باید بهش فکر کنم ....

و با همین مکالمه ی به ظاهر ساده ، آتش انتقام گیری جمال موقتا فروکش می کنه .

شب رولا و فاطن دور عاصی جمع شدن و دلداریش میدن ....

عاصی : امیر مرگ اسب ربطی به امیر نداشته ، اما من تو فکرم که تو زندگی چه کار بدی کردم و تاوان چیو دارم پس می دم .

فاطن : بابا اسم تو رو عاصی گذاشت تا قوی باشی مثل یه رودخونه ی خروشان ( اشاره به رودخانه ی عاصی ) نباید تسلیم بشی ..

از اون طرف امیر که داره رانندگی می کنه ، دائم صحنه های اسب عاصی و کشته شدنش تو ذهنش میاد و متوجه نیست که داره با سرعت 150 تو شهر میره ! در نهایت نگه میداره و با عصبانیت ضربه ای به فرمون ماشین میزنه ( یکی نیست بگه ماشین بی زبون چه گناهی داره ! یکی باید بزنه تو سر خودت  )

صبح روز بعد سر میز صبحانه نریمان شروع می کنه به سین جیم کردن فاطن در مورد کریم :

_کریم کجاست ؟ خیلی وقته نیومده ! با تو قهره ؟

+ اینجا زندگی نمیکنه . یه خونه اجاره کرده .

_خودش تنها ! یعنی شغلش رو تو مزرعه داری هنوز ول نکرده ، درسته ؟

+ چرا کارشو ترک کنه ؟!!

_آره آره ! باید بچسبه به کار . پسر واقعا خوبیه ! بهترین کاری که کرد اینه که مزرعه رو رها کرد !! آفرین بهش ! خوب ببینم ؟ بعدا چطوری میبینیش ؟

+ هنوز در موردش صحبت نکردیم .

همین طور که این بحث جریان داره ، رولا و فاطن با لبخندهای معنی دار به هم نگاه میکنن . لازمه یاد آور بشم که نریمان علیرغم قلب پاکی که داره ، زنی دمدمی مزاج و بی ثبات هست و در عین حال مثل پدرش جمال بیگ فرصت طلبه و دخترا هم از این اخلاق مادر باخبر هستن .

در این  موقع فاطمه میاد تو اتاق و دو تا خبر میده ، یکی اینکه امشب تولد صباح دخترش هست و دیگه اینکه عاصی از اتاقش اومده بیرون و رفته قدم بزنه .

نریمان با خوشحالی میگه فرصت خوبیه ! امشب برین رستوران و جشن بگیرین ، عاصی رو هم ببرین و ضمنا کریم رو هم دعوت کنید .

از اون طرف جحینه هم سر میرسه و اعلام میکنه که امشب ساعت ده و نیم یه اجرا با گروه کنسرت در مقابل مردم داره . نریمان میگه دیر وقته و تا اجازه ی پدرت نباشه ، نمیتونی بری ! خوب طبیعیه که جواب جحینه همون جوابی هست که تمام بچه ها و جوونا تو این جورموقعیت ها میدن :

* یعنی این خانواده فقط می خوان آینده ی هنری منواز بین ببرن ! هوم !

عاصی بی هدف و بی توجه به اطرافش قدم میزنه و تو فکر هست و حتی متوجه پدرش نمی شه که با ذوق از تراکتور پیاده شده و منتظرش هست . امیر هم راه میافته و میره تا کمی قدم بزنه . احسان بیگ برمی گرده خونه و با تلفن قرارملاقاتی روبا سهیلا تو موزه ترتیب میده .

مسلما امیر هم عاصی رو ملاقات می کنه ، اما بدون قرار قبلی ! اون کافیه بره جاهایی که میدونه پناهگاه عاصی هست تا تو یه کدوم ببیندش ، و میبیندش که در مقابل یه دره روی یک سنگ نشسته و به منظره روبرو خیره شده .

امیر : عاصی ! نمیدونم با چه زبونی ازت معذرت بخوام ...

عاصی : .............

امیر : باهام حرف بزن ! سرم داد بکش ! من اعتراف می کنم که اشتباه کردم ...

عاصی :  ............

امیر : عاصی ؟ نمیخوام اینجوری ببینمت ! این عاصی من نیست که می شناختمش!! ( بچه پررو ! من اگر اونجا بودم یه کف گرگی میزم تا احساس مالکیت یادش بره  )

 عاصی : ( با تمسخر ) چه جور عاصیی رو می خوای ببینی ؟!

امیر : اونی که رودخونه بوده و هیچ کس نمی تونسته جلوشو بگیره ( البته توی فیلم به جای روخونه ، « توی خونه » گفته میشه که اصلا معنی نداره و با جواب عاصی هم هماهنگ نیست )

عاصی : ترجیح میدم ساکت باشم . منو از خروش انداختی . مثل پرنده ی بدون بال شدم . مثل پرنده ای که از شکارچیش فرار می کنه . ولی میدونه که بالاخره شکارچی شکارش می کنه .....

بعد از جاش بلند میشه و تو چشمای امیر نگاه می کنه و میگه :

* من یه بازنده ام !

امیر با آرامش و مهربونی جواب میده :

* پس تو یه شاهین بال داری آره ؟ ( نه شاهین دم داره !  ) ولی من یه شکارچی نیستم

* چرا تنها دوستمو ازم گرفتی ؟ من و اون با هم بزرگ شدیم . عزیزترین دوستم بود ، اما تو باعث مرگش شدی . من که بهت گفته بودم چقدر اسبمو دوست دارم ..... امیر ؟ چرا از ما انتقام میگیری ؟ اول زمینمو ازمون گرفتی ... حتی این زمینام احساس دارن ... نمی دونم ! ... چرا دوست داری ما رو شکنجه بدی ! تو از این کارت لذت می بری ! من مثل تو نیستم ... نمی تونم ببینم انسانی عذاب می کشه .... تو به هدفت رسیدی .... حالا دیگه می خوام برم ...

و پشت می کنه تا بره . امیر که در تمام این مدت مثل پسر بچه ای معصومی که از خطای خودش شرمنده است ، نگاه های ملتمسانه ای به عاصی می کرد و یا سرش پایین بود ، صدا میزنه :

* عاصی ! من منظوری نداشتم . من واقعا بی تقصیرم ....

* امیر تو پیروز شدی ! اونچه که می خواستی شد ! حالا برو و خوشحال باش !

و از امیر رو با یه کوه غصه تنها می گذاره و دور میشه . باید بگم این جمله ی آخری عاصی خیلی بدجنسانه بود ! 



نوع مطلب : روند داستان 

نویسنده :نارسیس
تاریخ:دوشنبه 2 اردیبهشت 1392-11:18 ب.ظ

متن کلیپ 44 عاصی

این بار به اصرار دوستان اول متن کلیپ رو می گذارم ، و بعدا خود کلیپ رو در فرصت مناسب برای دانلود خواهم گذاشت .


جمال بیگ به ضمن این که از اسب مرده ی عاصی تعریف می کنه میگه اشک ، کلمه ی خداحافظی هست و با این حرفا بغض عاصی می ترکه و شروع می کنه به گریه .

امیر سعی می کنه خودش رو آروم نشون بده و برای ایم که فکر خودش رو منحرف کنه به کریم که براش قهوه آورده میگه باید در مورد توافق نامه های کاری صحبت کنیم  ! کریم حسابی عصبانی میشه و از بودن امیر تو گذشته شکایت می کنه . اینکه نباید وانمود کرد که هیچ اتفاقی نیافتاده و با حرف زدن بار غم ها سبک میشه ....

اما مشکل امیر اینه که بلد نیست احساساتش رو بروز بده . نمی تونه از غصه هاش حرف بزنه . این مشکل بعدها در ابراز علاقه به عاصی هم گریبان گیرش میشه . با وجود این وقتی کریم میگه چرا عاصی رو آزار دادی ، عکس العمل نشون می ده و میگه :

فکر کردی دلم سنگه ؟! نمیبینی که ناراحتم ؟!

و کریم در جوابش با لبخندی حاکی از اطمینان می گه می دونم که سنگدل نیستی ( و من اگر به جاش بودم اضافه می کردم : فقط بلد نیستی مثل بچه ی آدم ابراز احساسات کنی J )

این دوتا گرم صحب هستن که جمال بیگ تقریبا عربده کشان سر میرسه که :

امیر دوغان ! اومدم باهات تصفیه حساب کنم ! خاله ات می دونه ! اون کجاست ؟!

و سهیلا مطمئن و بلند از توی بالکن میگه من اینجام ! هر حرفی داری با من بزن . ( خوشم میاد . شیر زنیه واسه خودش )

کریم از جمع جدا میشه و جمال بیگ در حضور سهیلا به امیر میگه توی این منطقه اسب جزئی از خانواده ی است . چون خون و گوشتش از ماست و جای خونخواهی داره .... چشم در برابر چشم ، این جنگ رو تو شروع کردی ..... و امیر هم مثل بچه مثبت ها جواب می ده اسب آخر زندگیش بود . اگر می خوای یه اسب رو بهانه کنی تردید نکن ! من آماده ام ! .... و هر چی سهیلا سعی می کنه میانجی گری کنه فایده نداره .و جمال بیگ تهدید کنان و عصبانی میره . سهیلا به امیر میگه این دیوونه تهدید کرد که تو رو بکشه ! و دنبال جمال میره بیرون . سهیلا عاقل و رند هست ، تیری در ترکش میگذاره و به جمال عصبانی پیشنهاد میده که با هم به تفاهم برسن و راه حل مشکل رو پیدا کنن . و پیشنهاد دادن رو هم به عهده ی جمال بیگ می گذاره ..... جمال هم که آدم طماعی هست قبول می کنه ..... و میرن تا قدم بزنن .

از اون طرف عاصی هم بدون اینکه سوپی رو که فاطمه براش آورده بخوره از خونه میزنه بیرون تا قدم بزنه .

فاطمه سر میز ناهار به صباح و اصلان و شوهرش که درست غذا نمیخورن و تو فکر هستن میگه : آدمیزاد باید به شکمش خوب برسه تا عقلش کار کنه . جای جای سریال ، مفهوم های مهمی رو از زبون افراد عامی که به سادگی بیان میشه می شنویم که تاثیر زیادی روی بیننده می گذاره .

اما صباح که از رفتار تند برادرش ناراضی هست شروع می کنه به غرغر کردن و میگه کدوم عقل ؟! اگر اینجوری پیش بره باید براش تو زندان کمپوت ببریم .......

اما اصلان که واقعا بی عقل و تند خو هست ، لیوان روی میز رو به طرف خواهرش پرت می کنه که دست بر قضا نشونه گیریش به خطا میره .... و بدتر از اون میگه کسی که به من توهین کنه می کشمش !!!!!!!!!!!! و بعد هم میره . فاطمه دخترش رو توبیخ می کنه و از شوهرش هم میخواد که سر به سر اصلان نگذاره ..

کریم با فاطن تماس میگیره . نریمان به فاطن که تو جواب دادن مردد مونده میگه :

فکر کن در حال جنگیم ! پس ببین تو جبهه ی دشمن چه خبره ! ...... اما هر چی هم حرفش منطقی باشه دلیل نمیشه که فاطن جلوی اون با مرد مورد علاقه اش صحبت کنه ! و بی اعتنا به اعتراض مادرش از اتاق میره بیرون . قرار ملاقات میگذارن و توی پارک همدیگه رو میبینن . هر کدوم به اون یکی پیغام می ده که وضع روحی طرف دعوا خوب نیست ( عاصی و امیر ) . اما در نهایت کریم میره سراغ درد دل خودش و از دلتنگی حرف میزنه و با بوسیدن دستای فاطن و بوییدن موهاش سعی می کنه این دلتنگی رو آروم کنه . و بعد هم میره شرکت .

امیر میاد شرکت . اون که حس کرده جمال بیگ میخواد از طریق پروژه ی نیروگاه بهش ضربه بزنه تصمیم می گیره کارش رو زودتر شروع کنه . اما وسط حرف زدنِ کاملا جدی و خشک با کریم در مورد کار ، یهو به نرمی و غمگین می پرسه تو فاطن رو دیدی ؟! حال عاصی چطوره ؟!!

و کریمِ همیشه مهربان ، اینجا در کمال نامهربانی می گه : می خوای چطور باشه ؟ ... و از اتاق میره بیرون و امیر رو تنها و هاج و واج رها می کنه .



نوع مطلب : روند داستان 

نویسنده :نارسیس
تاریخ:جمعه 16 فروردین 1392-06:15 ب.ظ

کلیپ 42 و 43 عاصی

سال نو همه تون مبارک باشه :

اینم لینک دانلود کلیپ 42 و 43 با هم .

کلیپ 42 :

ولید بیگ که قرار گذاشته بود با شراکت با احسان ، از نظر مالی بهش کمک کنه ، در حال خروج از خونه است و احسان هم در حال تشکر از محبتش ! که اصلان سر می رسه . بعد از رفتنش اصلان سعی می کنه به احسان بفهمونه که ولید کار غیر قانونی داره و خطرناکه . اما نمی دونم چرا احسان با کله شقی جواب میده که ولید دوست دوران بچگیش هست و قابل اطمینان .

از اون طرف امیر نمی دونه چطوری قضیه ی درخواست خاله اش رو به عاصی بگه . عاصی عصبانی میشه و میگه من با کارم تو مزرعه ی تو دارم مشکلات رو حل می کنم و طبق معمول تاکید می کنه اگر موضوع سندها نبود عمرا برای تو کار نمی کردم .

امیر میگه پول سندها باید زودتر وصول بشه و راهی برای جبران دیرکردش هست . عاصی متعجب نگاهش می کنه و وقتی امیر اسم اسبش رو میاره و در مقابل اولین سند رو به طرفش دراز می کنه ، از خودش وا میره .

جالبه که در تمام این مدت ، امیر سرش زیر هست . مثل کسی که گناهکاره ! و از اینکه چشم به چشم های قشنگ عاصی بدوزه طفره میره . ضمنا یادتون باشه که قبلا به خاله اش گفته بود که یکی از سندها رو پس داده ، در حالی که این عمل رو الان انجام می ده ( پسره ی عاشق به خاله اش دروغ گفت )

در آخر عاصی سند رو با عصبانیت می گیره و امیر سربه زیر در واقع در میره .

شب داخل اصطبل ، احسان در حضور اصلان از آکاشه می خواد که پول ها رو ببره و به ولید بده و در عین حال در مورد کسب و کاراون تحقیق کنه چون دلش نمی خواد که پول حروم تو زندگیش بیاد . در همین حال عاصی سر می رسه و خبر اسب رو به پدر می ده و احسان هم خشکش می زنه .

موقع بردن اسب ، در حالی که از یه طرف همه ی خانواده تو اصطبل جمع شدن و از عاصی می خوان اسب رو نگه داره و از طرف دیگه احسان غمگین و در عین حال عصبانی دم اصطبل ایستاده ، عاصی خانوم هم دروغ میگه و اعلام می کنه که من خودم پیشنهاد اسب رو دادم و قضیه رو بزرگش نکنید ! چون من به قولم عمل می کنم !! ضمنا هر روز هم می بینمش

و اینجاست که احسان می گه من دیگه تحمل این وضع رو ندارم و میره به اتاقش و شروع می کنه با خودش حرف زدن :

من چیکار کردم خدای من ؟  تو زندگیم چیکار کردم که باید همه ی این دردو تحمل کنم ؟ پدرانی که اشتباه می کنند و فرزندانشون بهای اون رو می پردازن ، دخترم گناه چی بوده ؟ احسان ! غرور و عزت نفست کجا رفته ؟ هان ؟ .... ( باید بگم یکی از قشنگ ترین صحنه هایی که احسان بازی کرده همینه )

و در همون حال عاصی اسب رو به امیر تحویل می ده و بهش میگه :

عزیزترین چیزی رو که تو زندگی داشتم رو ازم گرفتی !

یادت باشه با عشق زندگی کرده ، نه با ثروت !

اون خوب میدونه که هیچکس تو زندگی به اندازه ی من دوستش نداره ، اینو خوب تو گوشت فرو کن !

اینا رو میگه و اسب و امیر رو که از گفتن کلمه ای حرف در جوابش عاجزه رو رها می کنه و بدو بدو در حالیکه گریه می کنه دور میشه .

امیر به سهیلا که از همون اوایل صحبت عاصی رسیده بود و همه ی حرفهاشو شنیده بود رو می کنه و میگه :

نظرتون چیه ؟ من این اسب رو در مقابل یه سند گرفتم ! این قیمت کافیه ؟ می خوام زجرشون بدم !

اما سهیلا که عاقل تر از این حرف هاست جواب می ده تو به خاطر من این کار رو نکردی ! به خاطر اونا بود ، تو راه رو برای اونا کوتاه کردی ! و ول می کنه و میره ........ و امیر که می مونه بدون جواب ، چون حرف حساب جواب نداره .

اون شب ، شب بی تابی و گریه و بی خوابی برای همه است : عاصی تو اصطبلِ اسب عزیزش ، احسان تو اتاق کار به هم ریخته اش ، امیر توی اتاق خودش و ........... اسب تو اصطبل نا آشنا و غریبه ..... و در نهایت این اسبه که طاقت نمیاره و شیهه کشان در اصطبل رو میشکنه و بیرون میدوه و در تاریکی مسیر بین خونه ی امیر و احسان ، بین درخت ها پاش می لغزه و زمین می خوره و .... پاش می شکنه .....

امیر با اسب دیگه ای به دنبالش میره اما بی فایده است . مجبور میشه بره دنبال عاصی که لباس راحتی پوشیده و برای خواب آماده شده ، دم در خونه بدون اینکه از اسب پیاده بشه ، صداش میزنه ، همه میان دم در . و امیر میگه عاصی باید با من بیاد ، با اجازه ی احسان بیگ .....

و عاصی با همون لباس تو خونه ، می نشینه ترک اسب امیر و باهاش میره ، تا ببینه اسبش وسط درختا افتاده و داره نفسای آخر رو میکشه ..... عاصی اسبش رو در آغوش می گیره و اشک می ریزه و می گه :

 داره تموم می کنه ، اون تنها دوست من بود .....

امیر هم که حالی بهتر از عاصی نداره تایید می کنه : منم دوستش داشتم

اما عاصی جواب می ده : به خاطر همین باهاش این کارو کردی ؟ ...... و امیر دیگه هیچی نمیگه .....

بعد از یه مدت عاصی که متوجه میشه اسب داره زجر می کشه ، با عصبانت و تندی تفنگ رو از عارف که اونجا ایستاده می گیره تا اسبو بکشه . اما امیر جلوشو می گیره و ازش می خواد اجازه بده اون این کارو بکنه ..... و با چشم بسته به اسب شلیک می کنه .... در حالی که عاصی به کشته شدن اسبش به دست امیر نگاه می کنه و رنگ و روش حسابی پریده ......... و با شلیک گلوله ، زانوهای عاصی هم خم میشه و روی زمین میافته .....

کلیپ 43

احسان و آکاشه که منتظر عاصی موندن و دیدن نیومد ، با ماشین میرن دنبالش ، که با صحنه مواجه میشن .

عارف داره به امیر که خشکش زده اشاره میکنه که به عاصی که همون طور روی زانو مونده ، کمک کنه تا بلند شه . عاصی بدون هیچ مقاومتی به امیر اجازه می ده بلندش کنه ، انگار اصلا اتفاقات اطرافش رو درک نمی کنه .

احسان تا سر میرسه به سرعت به طرف عاصی میره و زیر بغلش رو می گیره که ببردش . اما چند قدمی که میرن به عاصی می گه منتظر باش تا برگردم ، و با عصبانیت  به طرف امیر میاد. امیر مثل پسر بچه هایی که بعد از دسته گل به آب دادن تو چشم بزرگترها نیگا نمی کنن و یه کم سرشونو کج می گیرن ، پیش از حرف زدن احسان میگه من الا تقصیری نداشتم خودمم ناراحتم . اما احسان عصبانی تر از این حرفاست و به امیر میگه تو اسب رو کشتی ! ...... در گیر و دار بحث این دو تا ، دوباره عارف هست که متوجه افتادن عاصی میشه و امیر و احسان هر دو با هم به طرفش می دون ، اما احسان دستشو رو به سینه ی امیر می زنه و میگه تو دخالت نکن !

عاصی رو با ماشین امیر به خونه می برن . عکس العمل اصلان تو این قسمت جالبه . پسرک که از دیدن حالت عاصی و خانواده تحت تاثیر قرار گرفته دنبال ماشین امیر که داره به مزرعه برمی گرده می دوه و می خواد با چاقو بره امیر رو بزنه ، اما احسان و آکاشه می گیرنش و آرومش می کنن و احسان می گه این قضیه به نفع ما تموم میشه . اما با وجود این اصلان یه لگد میندازه به ماشین و اون رو گلی می کنه کریم و ملک که امیر رو غمگین میبینن ، از جریان اسب با خبر میشن و هر دوشون متعجب از این اتفاق

از امیر توضیح می خوان . سهیلا پیش دستی می کنه و میگه امیر می خواسته به احسان کمک کنه و .... که امیر از کوره در میره و با عصبانیت میگه من تونستم کینه مو فراموش کنم ، اما با این اتفاق کینه ها دوباره شکل می گیرن و تازه میشن . من امروز اسب اون دختر رو کشتم ، فردا قراره کی کشته بشه ؟ ..... و تمام مدت روی صحبتش با خاله سهیلا ست .

سهیلا جواب می ده اونا باعث شدن مادر تو در جوونی خودش رو بکشتن بده و امیر جواب می ده من نیومدم کی رو بکشم ، می خوام خوارشون کنم . اما سهیلا می گه اسب انتخاب خوبی نبود ، اونا باید بهای سنگینی رو بپردازن .... اما امیر جواب میده کاش می تونستم مثل شما فکر کنم ، یه حسی تو وجود امیر زنده شده ، که اونم علاقه به عاصی هست .....

فاطن تمام تلاش خودش رو می کنه تا عاصی رو دلداری بده . از اون طرف جمال بیگ عصبانی سر میرسه و شروع میکنه به دعوا با احسان که چرا نگذاشتی اصلان حقشونو کف دستشون بگذاره !!! و بعد میره سراغ عاصی و سعی می کنه با تشویق عاصی به گریه کردن اون رو آروم کنه . الحق که این پیرمرد در مقابل نوه هاش خیلی دوست داشتنی و عاقل میشه



نوع مطلب : دانلود  روند داستان 

نویسنده :نارسیس
تاریخ:پنجشنبه 3 اسفند 1391-04:32 ب.ظ

کلیپ 41 عاصی

سلام دوستان

این کلیپ عاصی از انجایی شروع میشه که سهیلا می فهمه جبریه دفاتر رو به اشتباه براش آورده ( یا در واقع دزدیده ) و بعدش هم می فهمه دخترک اصلا سواد نداره . چیزی نمی گذره که آکاشه میاد و میگه احسان بیگ پیغام داده دفاتر رو لازم داره و هر سوالی داره از خود احسان بپرسه !! بنابراین سهیلا می گه امشب احسان رو توی موزه میبینه ...

نریمان از پدرش می شنوه که یکی از فامیل به نام کنعان داره از اروپا میاد به شهرشن تا زمیناشونو ببینه و موقع رفتن آنجی بهش راپورت می ده که شب پدرش با سهیلا تو رستوران قرار داره !! نریمان هم فضولیش گل می کنه و میگه منم امشب شام بیرون می خورم ! خلاصه دختر میره برای جاسوسی پدر خودش آماده بشه .

توی رستوران به طرز زشتی خودش رو نشون پدر و سهیلایی می ده که در حال صحبت درباره پسر گم شده ی سهیلا هستن و اینجوری یعنی !! مچشون رو می گیره ، اما پدر و سهیلا با سکوتشون حسابی کنفش می کنن و نریمان نمی فهمه که اون دو تا چی دارن به هم می گن .

بعر از برگشتنش دوباره جمال بیگ موضوع امیر و سندهای مزرعه رو پیش می کشه و در نهایت خباثت میگه سندها تنها راه جنگیدن با احسان هست !!! یعنی در واقع تیشه به ریشه ی داماد خودش می زنه ...

عاصی و امیر با تراکتورای نو توی مزرعه هستن . کارگرا دارن زمین ها رو شخم میزنن و امیرخان از خودشون تز در می کنن که زمینای اونور رو هم شخم بزنیم !! اما عاص میگه این زمینها به درد پنبه کاری نمی خوره ، البته امیر ناراحت نمیشه ، بلکه از کاردانی عاصی کیف می کنه و همچین با ذوق اسب سواری و گشت زدن عاصی تو مزرعه اش رو دنبال می کنه که انگار داره دختر شاه پریون رو نگاه می کنه .

اما این موضوع دوام پیدا نمی کنه . تو راه برگشت سهیلا امیر رو میبینه و ازش می پرسه چرا در مورد سندهای احسان اقدام نمی کنه و در نهایت می گه اگر منو دوست داری سندها رو تصاحب کن تا هم احسان جای پسرم رو بگه و هم در نهایت نابودش کنیم ! اما امیر موافق این نوع رفتار نیست و خلاصه دست آخر میگه یکی از سندها رو به خاطر عاصی پس داده !! و بر می گرده بهمزرعه تا با عاصی صحبت کنه .....

لینک کلیپ 41 عاصی



نوع مطلب : دانلود  روند داستان 

نویسنده :نارسیس
تاریخ:جمعه 6 بهمن 1391-10:22 ب.ظ

کلیپ 40 عاصی

کلیپ 40 عاصی

عارف که در به در دنبال عاصی می گشت پیداش نمی کنه و زنگ میزنه به امیر . امیر هم با موبایل عاصی تماس می گیره ( انگار تلفن زدن اون با تلفن زدن عارف فرق می کنه !! ) و بعد میگه :

خانوم دیگه جوابمونو هم نمی ده !!!!!!

شب خانواده ی احسان دور میز شام جمع هستن ، از طرفی فاطن غرغر میکنه که با بودن پدربزرگ و جحینه ، گردش با کریم خیلی لذت بخش بوده !!  از طرف دیگه عاصی به احسان که داره شروع فصل شخم زنی رو یادآوری میکنه جواب میده که اول باید برنامه ی تراکتورهای امیر بیگ رو ردیف کنه !! ( یعنی احسان کف می کنه ها )

سهیلا تصمیم می گیره با جمال قرار ملاقات بگذاره و همون زمانی که آنجی داره ناز جمال بیگ رو میخره که از دل درد ناله می کنه ، براش پیامک می فرسته . آنجی هم با خوندن پیامک لجش می گیره و با قیافه ی کج و کوله میگه :

میرم برات نعناع بیارم ! این یعنی لیاقتت همون سهیلاست !

جبریه شبانه میره تو دفتر احسان و سعی می کنه دفاتری که تاریخ تولدها رو توشون ثبت کردن پیدا کنه . چند تا رو بر می داره که از خونه بره بیرون ، اصلان سر میرسه و مچش رو می گیره . جبریه هم میگه اومده دوستش رو ببینه . احسان با شنیدن سر و صدا میاد تو دفترش و متوجه کم شدن دفترها میشه ، در عین حال می فهمه که دفترها اشتباه برداشته شده . ( بعدا هم به آکاشه پیغام میده که به سهیلا بگه دفترا رو اشتباه برده ، و اگر سوالی داره از خودم بپرس )

صبح ، عاصی میاد سرِکار و از امیر می پرسه امروز چیکار می کنیم ؟ که امیر تراکتورهای نویی رو که دارن به سمت مزرعه میان نشونش میده . عاصی گُل از گُلش میشکفه و عین بچه ای که اسباب بازی نو بهش داده باشن ذوق میکنه .

تو چشمای امیر از شادی عاصی به وضوح برق شادی دیده میشه ، و میگه نمیتونم ببینم منت کسی رو سرم باشه ( منظورش جمال بیگه ) ، ولی من کسی رو دور نزدم و با خرید تراکتور خُلف وعده نکردم .

عاصی جوابشو میده که دیگه انقدرها هم قول و قرار نداشتیم ! امیر هم نیشش وا میشه که اشتباه نکرده ( و عاصی ازش راضیه )

اما قرار نیست لوس شدنش ادامه دار باشه ، در جواب عاصی که ازش می خواد تراکتور رو به مزرعه ببره ، با تعجب میگه : یعنی من باید ببرمش ؟!! ( نه !! من از شیراز میام برات میبرمش تو مزرعه آقای باهوش !! ) و همچین می پره بالای تراکتور و میگه بزن بریم ، که انگار صد سال راننده ی تراکتور بوده !!! ولی حتی جای ترمز دستی رو نمی دونه ! خوب ، طبیعیه که عاصی میاد کمکش و شروع میکنه به آموزش دادن بهش :

+ ترمز دستی زیر فرمونه !

+ اول ترمزو بخوابون ...

+ حالا روشن کن .....

امیر بعد از روشن کردن تراکتور انگار که شاتل فضایی رو به تنهایی روشن کرده باشه ، با خوشحالی زل میزنه به عاصی ( که ببین چه خوب روشن کردم !!!! )

+ جلوتو نگاه کن ! نه به من !

+ دنده یک بگذار ..

آقا به جای دنده یک میزنه دنده عقب !! بعدش بالاخره دنده یک میزنه و از حرکت تراکتور ذوق مرگ میشه . عاصی هم با سفارش به اینکه مواظب تراکتور باش از ماشین میپره پایین . بنده خدا امیر اولش هول میکنه که تنهایی چیکار کنه ! اما بعد میگه :

بهت ثابت میکنم عاصی ، کم کم دارم میشناسمت . 

لینک کلیپ 40 عاصی


توضیح مهم :

متاسفانه اواخر این کلیپ و همچنین کلیپ 41 صداها با لب خوانی ها هماهنگ نیست . احتمالا اشکال از ضبط دستگاه بوده . همین جا از دوستان عزیز معذرت می خوام .



نوع مطلب : دانلود  روند داستان 

نویسنده :نارسیس
تاریخ:سه شنبه 12 دی 1391-01:14 ب.ظ

کلیپ 39 عاصی

کلیپ 39 عاصی

احسان هنوز به جرم گِلی بودن چکمه هاش دم در خونه نشسته و غُرغُر می کنه تا نریمان براش کفش بیاره ! یهو کریم که امیر رو قال گذاشته ، با تیپ مکش مرگ مایی که واسه خودش درست کرده ، و با نیش همیشه بازش به جای رفتن سر کار بالای سر احسان ظاهر میشه ! احسان چند لحظه هاج و واج نیگاش می کنه و وقتی کریم ازش اجازه می گیره تا با فاطن برن بیرون ، هیچ جوابی نمی ده و میره .

نریمان به کریم که از خودش وارفته با خوشحالی میگه که سکوت احسان نشانه ی رضایته و می بردش داخل خونه . از اون طرف عاصی به فاطن که دوست داره بره پیش کریم و پدرش میگه : من میرم ببینم چه خبره . تو هم فعلا نیا ، یه خورده سنگین باش !! اما کو گوش شنوا ! نه بدتر از دخترای خودمون ! سرش رو میندازه زیر و میره پیش کریم ... و اونم میگه این دفعه با اجازه ی پدرت میریم بیرون ! ( زحمت کشیدن بعد صد بار بی اجازه بیرون رفتن و مسافرت و .... کم مونده بود یه بچه هم تحویل بدن بعد اجازه بگیرن !! والا !!! ... خیلی مامان بزرگ شدم ؟!!!!  )

از او طرف نریمان داره مخ احسان رو میزنه ... که این جوون مودبیه و فقط پیش امیر اینا کار می کنه و رفتارش طبق عادت و اصوله و اومده اجازه بگیره و .... از این حرفا !

احسان هم خوشمزه ادای خندیدن کریم رو درمیاره و مسخره اش می کنه که قیافه اش مزخرفه ! و بعد هم میگه رابطه این دو تا رسمی نیست که با هم بیرون برن ! اما نریمان هم با یادآوری رفتارهای خودش موقعی که هنوز ازدواج نکرده بودن ، مثل زیر پنجره ایستادن و .... احسان رو آروم میکنه و در نهایت با پیشنهاد فرستادن جحینه (جیران) باهاشون موافقت احسان رو جلب می کنه .

البته همه از این قضیه تعجب می کنن و خنده شون می گیره ، آخه جحینه خودش هنوز بچه است و بعد هم وی پارک با رشوه گرفتن سی دی موسیقی ، کریم و فاطن رو تنها میگذاره تا با هم خوش باشن !!

همون موقع جمال بیگ ، سهیلا رو میبینه و شاخک های طمعش می جنبه و میره باهاش قرار بگذاره تا با هم در مورد مشکلات گذشته صحبت کنن ، اما سهیلا زیر بار نمیره و میگه ما هنوز عزاداریم و بدون هیچ حرف دیگه ای به راهش ادامه می ده . جمال بیگ که تیرش به سنگ خورده یهو چشمش به جحینه میافته که داره تنها تو خیابون ول می گرده ! یقه شو می گیره و خلاصه اینکه فاطن و کریم بیچاره که فکر می کردن از دست نگهبانشون راحت شدن ، چشمشون به جمال ِ جمال بیگ ، دومین نگهبانشون هم روشن میشه !

اصلان که اومده تو اتاق احسان تا یه سری فاکتور بهش بده ، متوجه یه دسته اسکناس توی کشو میشه و تذکر میده که ممکنه یکی دیگه ببیندشون و ضمنا میگه میدونه که اینا رو ولید به احسان میده . ( کلا این بچه بلد نیست مثل آدم حرف بزنه ) احسان هم کشو رو میبنده و اصلان رو دست به سر میکنه .

امیر بالاخره تصمیم می گیره به جای کرایه ، تراکتور مورد نیازشو بخره ، و میخواد به عاصی خبر بده . عاصی هم که داره با اسبش ول می گرده ! ملک رو میبینه . اون تو صحبتی که با ملک داره میگه اسبشو خیلی دوست داره چون از بچگی بزرگش کرده و حالا داره میبره بگردوندش ....

 برای دریافت کلیپ 39 عاصی اینجا را کلیک کنید .



نوع مطلب : دانلود  روند داستان 

نویسنده :نارسیس
تاریخ:جمعه 10 آذر 1391-08:12 ب.ظ

کلیپ 38 عاصی :

بعد از اون بارون سیل آسای شبانه ، عاصی که تجربه داره صبح زود همراه پدر و آ کاشه و اصلان ، میرن به زمین ها سر بزنن . از یه طرف بسته نگه داشتن جوی آب باعث ضرر دیدن مزرعه ی کوزچی اوغلو میشه ، و از طرف دیگه باز کردنش  احتمال آب گرفتگی و از بین رفتن محصول امیر رو که همسایه شون هست به دنبال داره . احسان میگه ضرر زدن به همسایه برای نجات محصول خودمون حرامه . بنابراین عاصی به همراه یه کارگر برای بررسی مزرعه ی امیر میرن .

امیرخان ! هم ناراحته که چرا دوباره عاصی به موقع سر کارش نیومده ( شایدم فکر میکنه به خاطر برخورد دیشب رفته یه بلایی سر خودش آورده !!!! ) و داره به عارف غرولُند می کنه که محمد سر میرسه و میگه بدوین بیاین که عاصی تو مزرعه به همه ی کارگرا نیاز داره !!

امیر هم همراه کارگرا میره ببینه چه خبره که می بینه ملت همه به شدت درگیر باز کردن راه آب هستن . عاصی در حالی که خودشم مثل یه مرد کار می کنه ، از کارگرا می خواد دستورای پدرش رو اجرا کنن . امیر خجالت زده داره از احسان تشکر می کنه که عاصی یه بیل می ده دستش ( و میگه یالا خودتو لوس نکن ! اینو من خودم اضافه کردم به متن J ) . امیر میگه فکر نمی کردم بیای بازم منو خجالت دادی . و جوابی که می گیره اینه که افراد کوزچی اوغلی از قولشون بر نمی گردن ، ضمنا ما عادت داریم با کارگرامون کار کنیم . ( این یعنی به جای حرف زدن بیل بزن J )  

کریم تو این هاگیر و واگیرِ اول صبح ، کراوات زده و تیپ کرده که خودش رو جلو پدر زن آینده اش ، آقا نشون بده !! و البته این ادعا رو جلو سهیلایی می کنه  که داره چپ چپ نگاش می کنه !  سهیلا هم بدون حرف فقط جبریه ، کارگری که عاصی به خاطر محافظت کردن ازش ، از مزرعه ی خودشون فرستادش مزرعه ی امیر رو میبره تو خونه که کمکش کنه و سعی می کنه در مورد اتاق کار احسان بیگ و دفتر ثبت تولدهای اون اطلاعاتی ازش بگیره .

بعد از تموم شدن کار مزرعه ، ملت با پاهای پر از شُل و گِل  برمی گردن خونه ، که همون دم در ، با جیغ و داد خانومای خونه یعنی نریمان و فاطمه روبرو میشن ... اینکه باید اول پاهاشونو بشورن یا کفشاشونو عوض کنن و بعد بیان تو خونه . احسانِ حرف شنو ، همون جا روی یک صندلی می نشینه و چکمه ها رو در میاره و منتظر کفش تمیز میشه .

ملک هم عاصی رو دعوت میکنه به اومدن تو خونه شون تا شل و گل کفشا و صورتشو بشوره . اما سهیلا با وجودیکه قبلش از حرفای عارف تعجب کرده که گفته با احسان بیگ و کارگراش داشتیم مزرعه رو نجات می دادیم ، به ملک میگه ما بین کارگرا فرق نمیذاریم !! یعنی عاصی کارگره و حق نداره بیاد تو خونه مون . عاصی هم خودشو از تک و تا نمیندازه و میگه باید برم خونه . اما میره لب رودخونه که اول گل کفشاشو بشوره ... خانوووووومیه واسه خودش J

اما قبل از اون ، امیر و حسین لب رودخونه مشغول درس خوندن بودن ، عاصی که یهو متوجه شون میشه میاد جلو و ب

ه امیر میگه هر جا من میرم تو هم اونجایی !! یعنی جای دیگه ای نداری که بری ؟!! امیر با شیطنت در گوش حسین میگه بهش اطلاعات نده .... عاصی هم ول می کنه که بره . امیر واسه شوخی با صدای بلند میگه چرا صورتت کثیفه ؟ اما عاصی جدی جواب می ده من کثیف شدم تا مزرعه ی تو رو آب نبره !! و بعد هم از اون نگاه های پرمعنی بینشون رد و بدل میشه ....

لینک دانلود کلیپ 38 :

http://www.mediafire.com/?k224x0gbb33alg7

 



نوع مطلب : دانلود  روند داستان 

نویسنده :نارسیس
تاریخ:چهارشنبه 26 مهر 1391-09:13 ب.ظ

مسابقه ی کتاب خوانی

سایت جشنواره ی کتابخوانی مجازی ، اقدام به برگزاری یک مسابقه کرده

برای دریافت اطلاعات بیشتر اینجا را کلیک کنید :

"http://www.attarlibrary.ir"




نویسنده :نارسیس
تاریخ:سه شنبه 18 مهر 1391-09:44 ب.ظ

ضمیمه ی جشن کلیپ ها

امروز خیلی تعجب کردم ، لینک مربوط به جشن کلیپ ها باز نمیشه !!! و تنها کسی که اطلاع داده سوسن بود...

به این نتیجه رسیدم که انگار دوستان این وبلاگ فقط پست ها رو میخونن و کسانی که از کلیپ دانلود میکنن خیلی کم هستن ! شاید لازم باشه دیگه کلیپ نگذارم ، نظر شما چیه ؟


بعدا نوشت :

دلم نیومد بدجنسی کنم این لینک تصحیح شده ی جشن کلیپ هاست ( البته تو پست اصلی هم درستش کردم ) اما بازم منتظر نظرتون در مورد کلیپ گذاشتن هستم :

http://narsisbanoo.persiangig.com/video/new_folder/




نویسنده :نارسیس
تاریخ:یکشنبه 16 مهر 1391-05:28 ب.ظ

جشن کلیپ ها

سلام به همه ی خواننده های خوب وبلاگم

راستش روز هفتم مهر سالگرد افتتاح وبلاگ عاصی بود . قصد داشتم یه جشن حسابی با شیرینی خورون راه بندازم که مریض شدم . بعدشم یک هفته خط اینترنتم قطع بود و چند روزی هم که وصل شد سرعتش پایین بود و اجازه ی انجام کار نمی داد . بالاخره امروز تونستم مراسم جشن تولد وبلاگم رو برگزار کنم .....

و اما شیرینی من به شما گذاشتن همزمان 4 کلیپ امروز و 5 تا کلیپ هم برای سری بعد هست که سعی می کنم تا آخر هفته آماده اشون کنم . البته چون مقدارش زیاده یه کم از توضیح ها کم می کنم . ضمنا 4 کلیپ دانلودی مورد نظر برخلاف قبل یک جا و در یک صفحه قرار داره :

کلیپ 34 :

امیر و عاصی برای بازبینی نقشه ی دامپروری به یک رستوران میرن و موقع توضیح دادن مهندس در مورد ساختمون ، همچین عاصی میزنه تو کاسه کوزه اش که خودشم میمونه هاج و واج و البته امیر حسابی کیف می کنه .

از اون طرف خاله سهیلا که رد دایه امینه رو پیدا کرده و فهمیده خانواده ی کوزچی اوغلو پول زیادی به حسابش ریختن ، میره سراغش اما دختر خواهرش قسم می خوره که امینه اونجا نیست و می خواد سهیلا رو دست به سر کنه ، ولی موقع خروج ، سهیلا یه ویلچر پشت ساختمون میبینه ...

نریمان هم دختراشو ور میداره میره مزرعه ی امیر . فاطن از این دست مادر ناراحته و کارش رو منطقی نمی دونه ، اما نریمان هم گوش شنوا نداره . تو مزرعه میفهمن که سهیلا نیست ، کریم هم از موقعیت استفاده می کنه و  فاطن رو به هوای دیدن اسب ! میبره بیرون ...

کلیپ 35 :

کریم فاطنو می بره دم اصطبل کنار اسبش و اونجا ازش عذرخواهی می کنه و خلاصه آشتی کنون و بوس کنون که البته قسمت دومش تو سریال دوبله سانسور شده J

عاصی با امیر و مهندس میرن از یک ساختمون نمونه بازدید کنن که امیر میگه تو واردی دلم میخواد نظرتو بگی ، موقع برگشتن به ماشین ، عاصی که حسابی مثل کبک ، مغرورانه داره از هوش خودش تعریف می کنه ، روبان توی موهاش میافته ، و امیر با طعنه اونو براش میاره و بهش میگه بد نیست مراقب پشت سرت هم باشی !! و جایزه اش نگاه های عشقولانه و پرمعنای عاصی هست که احساس میکنه امیر قرار پشتیبانش بشه .... که سهیلا سر میرسه !!!!!!!!

سهیلا امینه رو توی اتاق پشتی پیدا کرده بوده و اونم میگه بچه شو که پسر بوده نوکر یوسف گرفته ، و تو یه دفتر که مال یوسف آقا بوده ، موقع زایمان سهیلا همزمان با مرگ یک بچه ، دو روز بعد تولد بچه ی دیگه ای تو مزرعه ثبت میشه و اضافه می کنه که بچه ی سهیلا زنده بوده .

سهیلا برمی گرده مزرعه و در راه با عصبانیت می بینه عاصی و امیر دارن دل میده و قلوه می گیرن ! از ماشین پیاده میشه و با امیر دعوا می کنه که ما دشمنی مونو با کوزچی اوغلی ها سه هزار دیگه هم فراموش نمی کنیم بعد هم میاد به مزرعه و متوجه می شه نریمان و دختراش اونجا هستن و اونقدر بی توجهی و بی احترامی می کنه که فراریشون می ده . ( البته فکر کنم اگه یکی دیگه به جاش بود نخ نخ موهای اونا رو می کند !!! ) البته پیش از رفتن نریمان بهش می گه از شوهرت در مورد من بپرس !! و اولین جرقه ی شر زده میشه .

اما امیر که از برخورد خاله ش به شدت عصبانی شده ، به عاصی که هاج و واج علت دشمنی شو می پرسه می گه این مشکل برمی گرده به بچگیش و عاصی بره از پدرش در این مورد سوال کنه .

بعد با هم سوار ماشین میشن که برگردن . عاصی وسطای راه می گه میخوام پیاده روی کنم ، اما امیر میگه هوا داره تاریک میشه و نمی خوام نگرانت بشم !!!! ( آخه یکی نیست بگه تو چرا باید نگران این دختره ی خوشگل بشی ؟!!!!! )

بعدش عاصی گیر سه پیچ میده که حرف بزن و ماجرا رو بگو و هی از باباش طرفداری می کنه که پدرم خیلی آدم خوبیه و سرش سر شیره و دمش دم روباه !! J

امیر هم یهو دم در خونه رگ قلدریش گل می کنه و دور میزنه و برمی گرده و با سرعت میبردش کنار رودخونه و جریان خودکشی مادرش رو به همراه دو تا بچه اش براش میگه و دوباره ازش میخواد ماجرا رو از پدرش بپرسه .

کلیپ 36 :

توی این قسمت عاصی به علاقه اش نسبت به اسبش هم اشاره می کنه و به پدرش میگه احساس می کنه اسبش پاره ی تنشه ... و از پدرش در مورد امیر وکینه اش سوال می کنه . نریمان میاد و میزنه تو برجک پدر و دختر که شام آماده است و باید بیاین . احسان هم سر سفره با عصبانیت به نریمان میگه که نباید به مزرعه ی امیر می رفتی . اونم صداشو بلندتر می کنه که تو مزرعه زندانی شده و تازه سهیلا گفته برو از شوهرت بپرس که من از چه خونواده ای هستم !!! احسان در جواب میگه نمیخوام حالا در مورد سهیلا صحبت کنم و از سر شام بلند قهر می کنه !!

امیر و خانواده اش هم سر شام به خاطر رفتار سهیلا جر و بحث دارن و بعد میره روی بالکن که سهیلا میاد پیشش و میگه باید باهاش حرف بزنه . امیر جواب میده اگه میخواد مثل عصر باهاش حرف بزنه گوش نمی ده ... وسهیلا میگه من باید حرف بزنم .

کلیپ 37 :

این قسمت بیشتر به صحبت بین عاصی و پدرش میگذره . عاصی بعد از شام میره پیش بابا و خودش رو لوس می کنه و از زیر زبون بابا در مورد مادر امیر حرف می کشه ، اونم جریان خودکشی رو سربسته واسه اش تعریف می کنه ، بعد هم به سفارش عاصی جریان رو برای نریمان میگه .

بعد هم صحبت سهیلا با امیر ، که بهش میگه پسری داشته و پسرش زنده هست . امیر تا حالا قضیه رو نمی دونسته با ناراحتی ازش میپرسه پدر بچه احسان بیگ بوده ؟ سهیلا به طرز عجیبی جواب میده که نه ! قضیه ربطی به اون نداره و از امیر میخواد که بچه رو ( که البته حالا دیگه خرسی شده واسه خودش !) براش پیدا کنه .

بعد از اون بارون شدیدی شروع میشه و سهیلا میره تو خونه ، اما امیر از بالکن متوجه میشه عاصی داره به طرف رودخونه میره . دنبالش میره و لب پل ، عاصی میگه پدرش همه چیز رو براش گفته و بی گناهه . میگه مقصر اصلی یوسف آقا ، پدر احسان بوده . امیر بازم کله خشک بازی درمیاره و میگه احسان دروغ گفته و ... عاصی هم میگه خوب یعنی تو میخوای یکی از خونواده ی ما تو رودخونه بیافته تا راحت بشی ؟! ومیره لبه ی پل تا خودشو بندازه تو رودخونه که امیر محکم میگیردشو بغلش میکنه و میگه من نمیخوام بلایی سر تو بیاد!! ( ببین این پسره دوباره واسه عاصی نگرانی بیجا از خودش در کرد !! تازه بغلش هم می کنه !!

این لینک شامل هر چهار تا کلیپ بالا هست . از دوستان عزیز خواهشمندم بعد از اتمام دانلود روی کلمه ی خروج سمت راست صفحه ی باز شده کلیک کنید . 

نوع مطلب : دانلود  روند داستان 

نویسنده :نارسیس
تاریخ:یکشنبه 26 شهریور 1391-11:57 ب.ظ

کلیپ 33 عاصی

احسان مات و مبهوت با چشماش سهیلا رو دنبال میکنه ، و اون هم که حالا از نظر احسان حسابی تغییر کرده میره و با شهردار دست می ده . جمال بیگ هم میگه عجب خانوم کاردرستیه !! که حرص آنجی ، پرستارش رو در میاره !

در مدتی که شهردار طی سخنرانی کوتاهش از امیر تشکر میکنه و ازش می خواد که پل رو افتتاح کنه ، امیر بارها به عاصی نگاه می کنه . مثل اینکه میخواد نظر اون رو در مورد کارش بدونه و با تشویق عاصی خیالش راحت میشه .

از اون طرف فاطمه نخودچی خورون سهیلا رو بین زن ها شروع می کنه و میگه این قبلا کارگر بوده و اهل اینجا هم هست ، ولی حالا ثروتش به حساب نمیاد . زن ها و از جمله نریمان تعجب میکنن و نمیتونن بپذیرن که این زن متشخص و شیک پوش قبلا یه کارگر بوده . حرف های نریمان که تاکید میکنه جد اندر جد سهیلا ثروتمند بودن و مثل دخترای خودشه ، باعث عصبانیت فاطن میشه . اینجا نریمان نشون میده که عقلش به چشمشه !!!

امیر توی سخنرانیش از بازسازی پل اظهار خوشحالی می کنه و میگه همه ، مثل من یه خاطره ای از این پل دارن و یه مشت ابراز فضل در مورد خاطره ها می کنه !!!

احسان و ولید دارن در مورد طرح تجارتی !! ولید صحبت می کنن که عاصی بهشون می پیونده و احسان هم شروع میکنه از دختر عزیز دردونه اش تعریف کردن که آره ، عاصی سرش سر شیر هست و دمش دم روباه !! در همین موقع شهردار و امیر و چند تا مرد دیگه سر میرسند . یکی از آقایون به امیر میگه شنیدم عاصی با شما کار میکنه !!! عاصی جا میخوره ، ولی جواب امیر به نظر من خیلی قشنگه ، میگه :

واقعیت اینه که من از گاوداری اطلاعی ندارم ، عاصی داره به ما کمک میکنه .

بعد از رفتن مردها هم امیر به احسان که میگه عاصی باید کار تو مزرعه رها کنه اطمینان میده که عاصی یک کارگر نیست .با این وجود احسان میگه میخواد طول مدت برگشت سند ها رو کوتاه کنه و از پس مبلغ هم برمیاد . اما امیر جواب میده که مبلغ بدهی دو برابر اون چیزی هست که در اسناد ذکر شده ( به خاطر اینکه احسان قبلا اسناد رو به ربا خوار داده بوده ) . وقتی دوباره احسان میگه موافقم ، امیر شک میکنه ، اما نمیتونه چیزی بگه ، چون درگیر صحبت با اطرافیان میشه ...

و یهو سهیلا و احسان روبروی هم قرار می گیرن ... چند ثانیه فقط نگاه میکنن و بعد سهیلا میگه اصلا تغییر نکردی ! و احسان میگه ، اما تو خیلی عوض شدی .. و در این موقع نریمان سر میرسه و خودش رو به عنوان همسر احسان معرفی می کنه .

سهیلا به زور لبخند میزنه و باهاش دست میده ، و نریمان اصرار می کنه که با دختراش آشناش کنه و یا ببردش مزرعه ی خودشون یا بره به مزرعه اش !!! یعنی اوج سریش ..

احسان میره کنار جمال می نشینه ، جمال شروع میکنه به طعنه زدن ، اینکه دشمنات این پل رو مثل یک صراط مستقیم برات بازسازی کردن ، و اینکه نیازی نیست منتظر آخرتت باشی تا جزای گناهاتو ببینی !!

احسان میگه تو از گذشته ی من خبر داری ، من گناهی ندارم ، فقط پدری مثل تو داشتم !..

عاصی میاد و یه سوال جواب سیاستمدارانه با پدر بزرگش راه میاندازه !!:

 + بابا بزرگ ! یه سوال ازتون دارم ، می تونید یه تراکتور برام ! تو مزرعه ی امیر بفرستید یا نه ؟!

·       به نظر تو اونو براش ! بفرستم یا نه ؟!

+ شما که میدونید برای چی اونجا کار میکنم ! شما فکر میکنید من دارم بازی می کنم ؟!

·       خوبه ، این دخترم عین خودت یه کله شقه .... این جمله رو خطاب به احسان میگه که داره با نیشخند از حرف عاصی ذوق می کنه !

بعد سه نفری میرن سراغ امیر و جمال با چاپلوسی میگه خدا بهت خیر بده که پل رو درست کردی ! فرزند !!! تراکتورها برات میفرستم ، با اینکه نفر آخر بودی به خاطر عاصی برات میفرستم ... اما امیر بدون هیچ حرفی به عاصی میگه باید بریم دیر کردیم ... عاصی هاج و واج از این بی ادبی ، از پدر اجازه می گیره و میره سوار ماشین امیر میشه ، در حالی که نریمان متعجب شده و فکّ سهیلا تا آخرین لحظه با دیدن این صحنه کش اومده .

در آخرین لحظات ، سهیلا میره جای دایه امینه رو پیدا کنه و کریم و ملک هم لوس میشن و نریمان و دخترهاشو به مزرعه شون دعوت می کنن ... ونریمان هم در کمال سادگی می پذیره ...

برای دانلود کلیپ 33 عاصی اینجا را کلیک کنید .



نوع مطلب : دانلود  روند داستان 

نویسنده :نارسیس
تاریخ:پنجشنبه 16 شهریور 1391-02:14 ب.ظ

کلیپ 32 عاصی

کلیپ 32 عاصی :

·        امیر و عارف ( سرکارگر مزرعه ) و عاصی دارن حرف میزنن . امیر از عارف میخواد که مشکل تراکتور رو حل کنه ، اما عارف میگه الان موقع شخم زدنه و چون همه از قبل ثبت نام کردن امکان نداره تراکتور گیر بیاریم . امیر روشو برمیگردونه که بره ، اما با صدای عاصی برمیگرده :

کسی که روی این زمین کار میکنه ، باید رسم و رسوم رو بدونه ! مثلا نباید بدون اجازه ی همسایه ات سوری بسازی ، یا آب برای همه هست ، یا وقتی تراکتور میخوای باید تشکر کنی ( قُلدُر بازی در نیاری !! ) ونباید بگی پول دادم ! ما اینو بلدیم !!

·        خاله سهیلا میره به روستا و کنار یک عده زن روستایی که دارن دور هم نون میپزن می نشینه . اونا طبق عادت همه ی روستایی های خونگرم ، سهیلا رو به گرمی میپذیرن . اونم از زمان یوسف آقا ( پدر احسان بیگ ) سوال میکنه و سراغ دایه امینه ( همون مامایی که بچه اشو به دنیا آورده بود ) رو میگیره . زن ها اولش با تردید به هم نگاه می کنن و بعد میگن اون زن خوبی نبوده و به ازای پولی که مردها میگرفته کارای بد می کرده . دست آخر هم ظاهرا پول هنگفتی از کوزچی اوغلوها می گیره و غیبش میزنه ..... سهیلا میره و یکی از آدمهاش رو میفرسته تا در مورد دایه امینه تحقیق کنه ، هرچند که کار راحتی نیست .

·        یکی از صحنه های کوتاه و در عین حال قشنگ توی این کلیپ هست که بین کریم ، امیر و عاصی اتفاق میافته . کریم روبروی امیر زیر آلاچیق مزرعه نشستن و به کارای شرکت میرسن . امیر سر بلند میکنه و عاصی رو میبینه که با دو تا از کارگرا از انبار علوفه بیرون میاد و راهیشون میکنه ، بعد به سمت اونا میاد . امیر همین طور عاصی رو زیر نظر داره ، کریم متوجه میشه و در حالی که می خنده می پرسه :

+ چی شده ؟ باز با عاصی دعوا کردی ؟!

امیر در حالی که آب دهنشو قورت میده مثل پسرای شیطونی که میخوان خطاشونو مخفی کنن نیم نگاه سریعی به کریم میندازه و دوباره در حالی که چشمش متوجه عاصی میشه میگه : نه !! کریم میگه :

+ میشه بگی تو وعاصی چتونه ؟!!

و امیر با قلدری میگه :

_ تو دخالت نکن !!

حالا دیگه عاصی به اونا رسیده و به امیر حالی می کنه که نبودن تراکتور باعث می شه ضرر کنن . اشکالی نداره یک بار دیگه درخواست کرایه ی تراکتور به پدریزرگش از بکنه هر چند که ممکنه مردم بهشون بخندن ، چون اون میخواد تنبیهش کنه ، ضمنا پول رو هم به موقع پرداخت کنه ، در غیر این صورت پدریزرگش شب خوابش نمیبره !!! بعدش هم راهشو می گیره و میره .

امیر که یک لحظه چشم از عاصی برنمی داره و تمام وقت مثل یک بچه ی خوب و جدی تاییدش میکنه ، با صدای خنده ی کریم که تمام وقت با خنده اون دوتا رو زیر نظر داشته به خودش میاد و یهو با قیافه ی خوشمزه ای به کریم میگه :

_ نیشتو ببند !! ..... و کریم بلندتر میخنده J

·        نریمان توی جمع خانواده ضمن اینکه از عاصی در مورد خاله ی امیر میپرسه ! اصرار داره که به جشن افتتاح پل بروند چون هم شهردار اونجاست و هم اینکه خاطرات بچگی هاشون روی اون پل هست و هم میتونن مهمون به خونه دعوت کنن ، و احسان علیرغم تمایلش چیزی نمیگه و ترجیح میده بره باشگاه .

·        احسان با دوستش ولید صحبت می کنه و اون قول حمایت مالی بهش میده .... با یه جور شراکت که سرمایه از ولید باشه و مدیریت از احسان !!! و میگه یه جور تجارت در منطقه ی آزاده ، و احسان هم با تردید قبول میکنه .

·        صبح زود عاصی کنار انبار داره به عارف میگه از خونه که بیرون اومدم نمیدونستم اینقدر سرده و عارف میره که کت خودشو براش بیاره . همزمان امیر با یه فنجون بزرگ قهوه ی داغ میرسه و ضمن اینکه به عاصی اطمیان میده بهش دهن نزده ، ازش میخواد بخوره تا گرم بشه . کُت بزرگ عارف وقتی به تن عاصی میره هر سه رو به خنده میندازه و عاصی میگه : چتونه ؟!! خیلی هم قشنگه . ملک به سهیلا که روی بالکن ویلا ایستاده ملحق میشه و اونم با دیدن عاصی میخنده و تازه اونجاست که سهیلا می فهمه عاصی برای مزرعه ی اونا کار میکنه !

·        در مراسم افتتاح پل همه هستن ، احسان و خانواده اش ، جمال بیگ و آنجی ، خیلی از مردم شهر و البته ... امیر و کریم و ملک و .... ، و اینجاست که یک دفعه چشمای احسان بیگ یه جایی ثابت می مونه و حالت چهره اش تغییر می کنه ...

برای دریافت این کلیپ اینجا را کلیک کنید .



نوع مطلب : دانلود  روند داستان 



  • تعداد صفحات :6
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6